کلاس اول

۱- مادر مهربون

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

سوسک سیاه نشسته بود

بچه ی او رو دیوار

ایستاده بود خبردار

تا مادره نگاش کنه

نگاه به سر تا پاش کنه

سوسکه تا بچه شو دید

با شادمانی خندید

گفت:« عزیزم

بچه ی خوب و تمیزم

قربونت برم مهربونم

کوچولوی شیرین زبونم

قربون اون دست و پای بلوریت

قربون اون صورت مثل حوریت

برای من تو خوشگلی،مثل گلی

قشنگ و ناز و تپلی

بیا تو را ببوسم

کوچولوی ملوسم»

 

بچه ی سوسکه خندید

به سوی مادر دوید

گفت:«مامان مهربونم

مامان شاد و خندونم

منم تو را دوس دارم

فدات بشم مادرم.»

*****************************

مادرا همه مهربونن

بچه هارو خیلی دوس دارن

 

بچه های عزیزم، شما ضرب المثلی را که این قصه ی کوچولو را براساس اون نوشته شده را بلدید؟

*

*

*
*
*
*
*
*

درست حدس زدید،ضرب المثل این بود:

سوسکه  به دیوار راه میرفت، ننه اش می گفت:قربون اون دست و پای بلوریت!




طبقه بندی: ضرب المثل،
[ سه شنبه 23 خرداد 1391 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

یك خشت هم بگذار بر درش

(داستان یك  ضرب المثل)

یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیچكس نبود

سالها پیش عروس خانمی بود به اسم صنوبر كه آشپزی را خوب بلد نبود اما دوست نداشت كه كسی این موضوع را بداند و وانمود می كرد كه از تمام فوت و فن های آشپزی كاملاً اطلاع دارد. اسم شوهر صنوبر مازیار بود.مادرمازیار كوفته های خوشمزه ای می پخت و مازیار عاشق كوفته های مادرش بود. صنوبر به مادرشوهرش حسودی می كرد ودلش می خواست او هم طرز پخت این نوع كوفته را یاد بگیرد. سرانجام روزی دل به دریا زد و از مادر شوهرش پرسید: شما این كوفته ها را چطوری درست می كنید؟ مادرشوهر كه زن پرحوصله و باتجربه ای بود ، شروع كرد به توضیح دادن: اول گوشت را در هاون می اندازیم و می كوبیم.... صنوبر كه مثل همیشه می خواست خودش را  شخص مطلعی نشان بدهد میان حرف او پرید و گفت : این را كه می دانم. مادرشوهر كمی ناراحت شد ولی به روی خود نیاورد و به توضیحاتش ادامه داد: پیاز و سبزی راهم می كوبی و فلفل و نمك و ادویه  می زنی ...صنوبر دوباره گفت: خوب این را هم كه
می دانستم.  مادرشوهر گفت : و بعد آب را جوش می كنی و مایه را گلوله می كنی و گلوله ها را یكی یكی در آب جوش می اندازی و....صنوبر گفت : می دا
ن
م ، بگو بعد چكار كنم؟ مادرشوهر كه از این برخورد صنوبر خوشش نیامده بود خواست تا درسی به او بدهد. این بود كه گفت: آخر سر یك خشت خام را به جای در، روی
 قابلمه ات می گذاری و صبر می كنی تا كوفته ها بپزند. صنوبر بازهم گفت این را هم می دانم وحرف مادرشوهرش را باور كرد. رفت تا با دست خودش برای مازیار كوفته بپزد. او با دقت كوفته ها را گلوله كرد و در قابلمه ریخت و یك خشت خام هم از داخل كوچه پیدا كرد و روی در قابلمه گذاشت. وقتی بخارآب داخل قابلمه زیر خشت پیچید ، خشت متلاشی شد و در قابلمه ریخت و غذا خراب شد. آن وقت صنوبر فهمید كه با این می دانم ، می دانم گفتنهایش باعث شده كه مادرشوهرش ناراحت شود واینگونه تنبیهش نماید.از آن روز به بعد این ماجرا یك ضرب المثل شده است. اگر كسی از روی خودپسندی ادعای دانستن و مهارت در كاری را نماید ، به كنایه می گویند: یك خشت هم بگذار بر درش.

                                                                        




طبقه بندی: ضرب المثل،
[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

مرغ سیاه ِ من

 

یه مرغ دارم سیاهه

پاهای اون کوتاهه

تاجش سرخه، نوکش طلا

شیطونه و خیلی بلا

هرروز براش دون می ریزم

خرده های نون می ریزم

یه کاسه ی آب میارم

کنار نون ها میذارم

مرغم میاد آب می خوره

دون می خوره،

خرده های نون می خوره

بعدش میگه قدقدقدا

خوشمزه بود شکرخدا

یه روز که آب و دونه

خورد و دوید تو لونه

خوابید و قدقدا کرد

انگار منو صدا کرد

وقتی رفتم سراغش

دیدم یه تخم گذاشته

یه تخم ریزه  میزه

ناز و سفید گذاشته

مرغ سیاه نازنین

نگاه می کرد روی زمین

می گفت من که سیاهم

چرا تخمم سفیده؟

تخم  به این سفیدی

کسی تا حالا ندیده

گفتم آره مرغ  سیاه

مرغ سیاه پاکوتاه

تخم میذاری رنگش سفید

مقوی و خیلی مفید

می پزم و می خورمش

خوشمزه س و خیلی لذیذ

مرغ سیاه پاکوتاه

با شادی قدقدا کرد

بازم شکرخدا کرد

منم براش دون  پاشیدم

خرده های نون پاشیدم

 

 

بچه های گلم، این داستان شما را یاد کدوم ضرب المثل انداخت؟

:

:

:

:

:

:

:

:

درسته،ضرب المثل این بود:« مرغ سیاه تخم سفید گذاشته...»




طبقه بندی: ضرب المثل،
[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

آش نخورده و دهن سوخته

        

در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیكن كمی خجالتی بود.

مرد تاجر همسری كدبانو داشت كه دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر كسی را  آب می انداخت.

روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب كرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.

قبل از ظهر به او خبر رسید كه حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دكتر برود.

. پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه كرد و برایش دارو نوشت 

پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت ، دیگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولی همسر تاجر خیلی اصرار كرد و او را برای ناهار به خانه آورد

 همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه های آش را گذاشتند . تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بیاورد

پسرك خیلی خجالت می كشید و فكر كرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگوید دندانش درد می كند. دستش را روی دهانش گذاشتش.

تاجر به اتاق برگشت و دید پسرك دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله كردی ، صبر می كردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی ؟

زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسیده بود به تاجر گفت : این چه حرفی است كه می زنی ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهی كرده است  

  

 

از آن‌ پس، وقتی‌ كسی‌ را متهم به گناهی كنند ولی آن فرد گناهی نكرده باشد  ، گفته‌ می‌شود :آش نخورده ودهان سوخته




طبقه بندی: ضرب المثل،
[ یکشنبه 11 دی 1390 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

هنوز دو قورت و نیمش باقی مانده

می گویند حضرت سلیمان زبان همه جانداران را می دانست ، روزی از خدا خواست تا یك روز تمام مخلوقات خدا را دعوت كند .

از خدا پیغام رسید ، مهمانی خوب است ولی هیچ كس نمی تواند از همه مخلوقات خدا یك وعده پذیرائی كند .

حضرت سلیمان به همه آنها كه در فرمانش بودند دستور داد تا برای جمع آوری غذا بكوشند و قرارگذاشت كه فلان روز در ساحل دریا وعده مهمانی است .

                

روزی كه مهمانی بود به اندازه یك كوه خوراكی جمع شده بود . در شروع مهمانی یك ماهی بزرگ سرش را از آب بیرون آورد و گفت : خوراك مرا بدهید .

یك گوسفند در دهان ماهی انداختند . ماهی گفت : من سیر نشدم . بعد یك شتر آوردند ولی ماهی سیر نشده بود .

حضرت سلیمان گفت : او یك وعده غذا مهمان است آنقدر به او غذا بدهید تا سیر شود .

كم كم هر چه خوراكی در ساحل بود به ماهی دادند ولی ماهی  سیر نشده بود . خدمتكاران از ماهی پرسیدند : مگر یك وعده غذای تو چقدر است ؟‌

ماهی گفت : خوراك من در هر وعده سه قورت است و این چیزهائی كه من خورده ام فقط به انداره نیم قورت بود و هنوز دو قورت ونیمش باقی مانده است .

ماجرا را برای سلیمان تعریف كردند و پرسیدند چه كار كنیم هنوز مهمانها نیامده اند و غذاها تمام شده و این ماهی هنوز سیر نشده .

حضرت سلیمان در فكر بود كه مورچه پیری به او گفت : ران یك ملخ را به دریا بیاندازید و اسمش را بگذارید آبگوشت و به ماهی بگوئید دو قورت و نیمش را آبگوشت بخورد .

 

 

از آن موقع این ضرب المثل بوجود آمده و اگر فردی به قصد خیر خواهی به كسی محبت كند و فرد محبت شونده طمع كند و مانند طلبكار رفتار كند می گویند : عجب آدم طمعكاری است تازه هنوز دو قورت ونیمش هم باقی است .

 




طبقه بندی: ضرب المثل،
[ یکشنبه 4 دی 1390 ] [ 06:16 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

شتر دیدی ، ندیدی

مردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینكه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت یك چشمش كور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسید : آیا یك طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر كجاست ؟‌پسر گفت من شتری ندیدم .

مرد ناراحت شد و فكر كرد كه شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرك را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف كرد .

قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟

پسرك گفت : در راه ، روی خاك اثر پای شتری دیدم كه فقط سبزه های یك طرف را خورده بود . فهمیدم كه شاید شتر یك چشمش كور بود .

بعد دیدم در یك طرف راه مگس بیشتر است و یك طرف دیگر پشه بیشتر است . و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم كه شاید یك لنگه بار شتر شیرینی و یك لنگه دیگر  ترشی بوده است .

قاضی از هوش پسرك خوشش آمد و گفت : درست است كه تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد . پس از این به بعد شتر دیدی ، ندیدی !!

 

 

این مثل هنگامی كاربرد دارد  كه پرحرفی باعث دردسر می شود . آسودگی در كم گفتن است و چكار داری كه دخالت كنی ، شتر دیدی ندیدی و خلاص .




طبقه بندی: ضرب المثل،
[ پنجشنبه 24 آذر 1390 ] [ 09:01 ق.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

آستین نو ، بخور پلو

روزی ملا نصرالدین به یك مهمانی رفت و لباس كهنه ای به تن داشت . صاحبخانه با داد و فریاد او را از خانه بیرون كرد .

او به منزل رفت و از همسایه خود ، لباسی گرانبها به امانت گرفت و آنرا به تن كرد و دوباره به همان میهمانی رفت .

اینبار صاحبخانه با روی خوش جلو آمد و به او خوش آمد گفت  و او را در محلی خوب نشاند و برایش سفره ای از غذاهای رنگین پهن كرد .

                

ملا  از این رفتار خنده اش گرفت  و پیش خود فكر كرد كه این همه احترام بابت لباس نوی اوست .

آستین لباسش را كشید و گفت : آستین نو بخور پلو ، آستین نو بخور پلو .

صاحبخانه كه از این رفتار تعجب كرده بود از ملا پرسید كه چكار می كنی .

ملا گفت : من همانی هستم كه با لباسی كهنه به میهمانی تو آمدم و تو مرا راه ندادی و حال كه لباسی نو به تن كرده ام اینقدر احترام می گذاری . پس این احترام بابت لباس من است نه بخاطر من . پس آستین نو بخور پلو ، آستین نو بخور پلو ..

 

 




طبقه بندی: ضرب المثل،
[ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 11:30 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

هر گردی گردو نیست!

 یه روزی روزگاری

میون سبزه زاری

یه موش نازنازی بود

از زندگیش راضی بود

صبح ها که از خواب پامیشد

لباش به خنده وامی شد

مامان جون و باباجون

هر دوتا شون مهربون

موشی را دوست می داشتن

سر سفره ی صبحونه

پنیر و گردو می ذاشتن

موشی ناز و کوچولو

می خورد پنیر و گردو

سیر می شد و می رفت بازی

با بچه های نازنازی

یه روز یه گردو برداشت

توی دستش نگه داشت

برد تو کوچه قلش داد

به بچه ها نشون داد

گفت می بینید چه گرده!

قلش می دم می گرده

گردوی ریزه میزه

خوشمزه  و لذیذه

نگاه کنید به گردو

هر گردی نیست گردو

مامان موشی اونو دید

به حرفای او خندید

گفت گلکم خوشگلکم

درسته گردو گرده

قلش میدی می گرده

نمره ی هوش تو بیست

فقط که گردو گرد نیست

سیب و انار و هلو

پرتقال و زردآلو

پیاز و سیب زمینی

همه را گرد می بینی

ولی موش کوچولو

هر گردی نیست گردو




طبقه بندی: ضرب المثل،
[ پنجشنبه 12 آبان 1390 ] [ 09:13 ق.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تماس با ما