کلاس اول

به نام خدا

 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

 

روزی روزگاری در زمان های قدیم ،در یک شب سرد زمستان،خانواده ای در خانه ی کوچک و گرمشان، در کنار بخاری نشسته بودند و شام می خوردند.پدر و مادری با دو پسرشان در این خانه  زندگی می کردند.همه ی آنها روزها کار می کردند و شب ها دور هم جمع می شدند و شام می خوردند و از هر دری سخن می گفتند.

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
[ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]
 

بگو و بخندآقا موشه عاشق جمع کردن قوطی کبریت بود. هر وقت یک قوطی کبریت خالی می دید، فوری آن را بر...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
[ شنبه 19 فروردین 1391 ] [ 02:04 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

یكی بود یكی نبود

آهوی كوچولو

در جنگلی سرسبز و زیبا ، آهوی كوچولوی قشنگی با پدر و مادرش زندگی می كرد. آهو كوچولو.............. 


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
[ پنجشنبه 17 فروردین 1391 ] [ 10:47 ق.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]




طبقه بندی: داستان،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 05:49 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

دم طاووس

 

 

 

یكی بود یكی نبود

 طاووس زیبا در جنگل سبز زندگی می كرد. او بال و پر و دم بسیار زیبایی داشت. روی پرهایش نقطه های بزرگی مثل چشمهای درشت به نظر می رسید. رنگ سبز و آبی پرها،  چشم همه ی حیوانات را خیره می كرد..............

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]



زرافه و اهو کوچولو
بنام خداوندی که طبیعت را برای لذت بردن افرید
اهو کوچولوی با مادر وپدرش توی یک جنگل بزرگ و زیبا زندگی می کردند این اهو کوچولوی قصه ما خیلی با هوش وزرنگ و شیطون بود و خیلی هم دوست داشت بدونه که توی جنگل حیوانات چکار می کنند وچی می خورند
--------------------------------------------------------


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
[ سه شنبه 9 اسفند 1390 ] [ 02:15 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

                                                   بسم الله الرحمن الرحیم
مریم برای باباش داستان گفت
صدقه دادن را برای کمک به نیاز مندان به کودکان خود بیاموزید.



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
[ سه شنبه 9 اسفند 1390 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]
حسادتهای مینا
  

 

حسادتهای مینا

بازم مامان بین من و خواهرم فرق می ذاره  وقتی هم که اعتراض می کنم می گه حسادت کار زشتیه ولی تو دختر خوبی هستی ،اسیر حسادت نمی شی !

دیگه از این حرفها خسته شدم .من حسود نیستم حقمو می خوام .همین دیشب برای خواهرم یه لباس خیلی گرون قیمت خرید ولی واسه من هیچی نخرید.دوستای مونا رو تحویل می گیره ولی به من می گه حق ندارم دوستمو به خونه دعوت کنم .

اصلا همین امروز صبح،به مونا خانم اجازه داده بره استخر ولی به من حتی اجازه نمی ده تلویزیون نگاه کنم .آخه من چرا اینهمه بدبختم ؟!

بابا دلش برای مینا سوخت . گفت  من ازت معذرت می خوام همین حالا با مادرت حرف می زنم .

بابا با ناراحتی و با یه قیافه ی حق به جانب به مامان اعتراض کرد که چرا بین بچه ها فرق می ذاری .تبعیض، ظلمه خانم .یه کم عدالت رو توی رفتارتون پیاده کنید لطفا !

مامان لبخندی زد و گفت شاید تو قضاوتتون اشتباه کرده باشید.چطوری مطمئن شدید حق با میناست ؟

بچه ها شما چی فکر می کنید ؟چطور ممکنه حق با مینا نباشه؟

بابا یکی یکی اعتراضات مینا رو گفت و مامان جواب داد .مامان گفت مونا دیشب با پولی که خودش پس انداز کرده بود لباسشو خرید من فقط همراش رفته بودم .مینا هم می تونست پولاشو پس انداز کنه .اون دوتا اندازه هم پول می گیرن .

ضمنا دوستای مینا واقعا دخترای مومن و خوبی هستن .اما آزیتا مناسب رفاقت با مونا نیست .آزیتا همیشه تاثیر خیلی بدی روی مونا می ذاره .همین دفعه قبل یه فیلمهایی به مونا داده بود که ....

تازه !شما که یادتونه .وقتی مونا با فاطمه و سمیه معاشرت می کرد من خیلی از دوستاش استقبال می کردم .

بابا که مدل قیافش عوض شده بود گفت قضیه استخر و تلویزیون چیه ؟

مامان گفت مونا درسش خیلی خوبه .همه تکالیفش رو هم انجام داده حالاهم با خاله رفته استخر .اما مینا فردا امتحان ریاضی داره .شما که خودت می دونی چقد ریاضی مینا خرابه .اگه امروز تلاش نکنه از ریاضی رد می شه .

بابا دیگه مونده بود چی بگه .گفت متاسفم .حق باشماست .ولی چرا اینها رو به خودش نمی گی ؟مامان گفت صد دفعه گفتم ولی مینا فقط به حرفای خودش توجه داره .

بچه ها به نظر شما مامان بین مینا و مونا فرق می ذاره یا اینکه مینا داره حسادت می کنه؟

 




طبقه بندی: داستان،
[ دوشنبه 8 اسفند 1390 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

یكی بود یكی نبود،غیر از خدا هیچكس نبود

یك روز خانم خرگوشه با پسر كوچولوی تپل مپلش برفك، رفتند مزرعه و مقداری هویج از خاك بیرون آوردند، در سبد ریختند و به لانه آوردند.
 هویج ها را شستند و خوردند و حسابی سیر شدند. فقط یك هویج درسبد باقی ماند. خانم خرگوشه به برفك گفت:« پسرم، این هویج را نخور، شاید برایمان مهمان بیاید، باید چیزی داشته باشیم كه جلویش بگذاریم و از او پذیرایی كنیم.»

برفك كه كاملاً سیر بود ، گفت:« چشم، مامان» بعد هم رفت تا با دوستانش بازی كند.

ساعتی بعد دوست خانم خرگوشه كه همیشه یك جفت گوشواره ی نقره ای به  گوشهای درازش می آویخت و اسمش هم گوش نقره بود ، به دیدنش آمد. خانم خرگوشه خیلی خوشحال شد، رفت و هویجی راكه در سبد باقی مانده بود ، آورد و روی میز جلوی گوش نقره گذاشت و به او تعارف كرد :« بفرمایید ، میل كنید.»

گوش نقره تشكر كرد ولی به هویج دست نزد و شروع كرد به حرف زدن با خانم خرگوشه. مدتی گذشت و دو خرگوش همچنان سرگرم صحبت بودند. برفك كه از بازی كردن ، خسته شده بود ، به لانه برگشت و به گوش نقره سلام كرد. گوش نقره جواب سلامش را داد،اورا بوسید و كنار خودش نشاند. برفك نشست و چشمش افتاد به هویج . خیلی دلش می خواست آن را بخورد ولی مادرش آن را جلوی مهمان گذاشته  بود و برفك می دانست كه نباید به آن دست بزند. خانم خرگوشه همانطور كه با گوش نقره حرف می زد و می خندید، یكبار دیگر هم تعارف كرد: «بفرمایید ، هویجتان را میل كنید.» گوش نقره گفت:« ممنونم ، چشم الان می خورم.» اما بازهم به هویج دست نزد. برفك كه منتظر بود ببیند گوش نقره كی هویج را می خورد،به تقلید از مادرش تعارف كرد:« بفرمایید، چرا هویج نمی خورید؟» و گوش نقره  باخنده گفت:« می خورم عزیزم، می خورم.» اما بازهم به هویج دست نزد و به حرف زدن ادامه داد.برفك كه با دیدن هویج دهانش آب افتاده بود ، دوباره گفت:« هویج نمی خورید؟» گوش نقره گفت: « می خورم عزیزم می خورم.» ولی بازهم به هویج دست نزد.برفك كه دید گوش نقره هویج را برنمی دارد،گفت:« حالا كه نخوردید خودم می خورمش....» و بدون معطلی هویج را برداشت و شروع كرد به جویدن و خوردن آن.خانم خرگوشه از این كار او خیلی ناراحت شد ولی چون مهمان داشتند ، چیزی نگفت. گوش نقره هم به این كار برفك خیلی خندید و در جواب خانم خرگوشه كه از او عذرخواهی می كرد ، گفت:« آه...عیبی ندارد ، بچه است و كم طاقت ، دلش هویج می خواسته ، بگذار با خیال راحت بخورد. نوش جانش.»

وقتی گوش نقره خداحافظی كرد و رفت، خانم خرگوشه برفك را دعوا كرد و گفت:
« از این كارتو اصلاً خوشم نیامد. تو به جای پذیرایی از مهمان ، از خودت پذیرایی كردی و این كار دور از ادب و نزاكت بود. تو می توانستی صبركنی تا گوش نقره برود، بعد باهم به مزرعه برویم و بازهم هویج جمع كنیم و بخوریم.»

برفك كه خیلی خجالت می كشید، سرش رازیر انداخت و چیزی نگفت. اما به خودش قول داد كه از این پس دیگر شكمو نباشد و جلوی مهمان مؤدب باشد و آبروی مادرش رانبرد.




طبقه بندی: داستان،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 02:26 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

به نام خدا

روزی روزگاری مرد کشاورزی در مزرعه مشغول آبیاری بود.در همان وقت شاهین زیبایی که برای شکار یک خرگوش به زمین نزدیک شده بود، در دامی افتاد که مرد کشاورز برای به دام انداختن  یک گراز وحشی که هر شب مزرعه ی او را لگدمال می کرد،کار گذاشته بود.

شاهین بیچاره جیغ می کشید و می خواست  فرار کند اما نمی توانست. مرد کشاورز صدای شاهین  را شنید،به  طرفش آمد و همین که پروبال زیبای او را دید دلش به  رحم آمد و او را آزاد کرد.

شاهین آزاد شد و به آسمان پرید و با خودش گفت:« حالا که مرد کشاورز به من رحم کرد و از دام نجاتم داد، من هم روزی محبتش را جبران می کنم.»شاهین  هر روز بالای مزرعه پرواز می کرد و از آنجا مرد کشاورز را که سرگرم کار و تلاش بود،می دید.

 یک روز مرد کشاورز به دیوار شکسته ای نزدیک مزرعه اش، تکیه داد.اوکلاهش را روی صورتش گذاشت و چشمانش را بست تا کمی استراحت کند. شاهین با چشمان تیزبینش متوجه شکافی در دیوار شد و فهمید که آن دیوار به  زودی خراب می شود و روی مرد کشاورز می افتد. به فکر افتاد تا مرد کشاورز را از خطر آگاه کند. او با سروصدا به  طرف مرد آمد و کلاه او را با چنگال هایش گرفت و چندین متر دورتر انداخت.مردکشاورز از جا برخاست وبه سوی کلاهش دوید.ناگهان  از دیوار صدایی برخاست.کشاورز برگشت  و پشت  سرش را نگاه کرد. دیوار پشت سرش خراب شده بود.کشاورز فهمید  که شاهین  برای جبران لطف او این کار را کرده و با برداشتن کلاه،او را از دیوار دور کرده است. خدا را شکر کرد و گفت:«خدایا من  به چشم خودم دیدم که لطف و مهربانی و کمک  به دیگران هرگز بی پاداش نمی ماند.از تو که شاهین  را برای کمک به من  فرستادی سپاسگزارم و تو را شکر می کنم.»




طبقه بندی: داستان،
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 03:24 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

به نام خدا

همسایه های خوب

 

یکی یود یکی نبود

 

توی یک جنگل سرسبز  و قشنگ ، حیوانات  زیادی زندگی می کردند. همه ی آنها مهربان  بودند و با خوبی  و خوشی در کنار هم به سر می بردند.خرگوشها و موشها زیرِ زمین لانه داشتند و همسایه های خوبی برای هم بودند. بسیاری از حیوانات لابلای شاخ و برگ درختان آشیانه داشتند .عده ای هم توی تنه ی درختان لانه درست کرده بودند. میمونهای دم دراز روی درختها می خوابیدند و از میوه ی آنها می خوردند و از شاخه ای به شاخه ای و از درختی به درختی دیگر می پریدند، اما مزاحم پرنده ها و حیوانات دیگر نمی شدند. بقیه ی حیوانات نیزهمسایه هایشان را اذیّت نمی کردند؛مثلاً جغد وقتی شبها به دنبال غذا می رفت سروصدا نمی کرد تا میمونها بیدارنشوند. میمونها هم روزها که جغد استراحت می کرد، سروصدا نمی کردند تا او بخوابد و خستگی درکند.

یک روز میمون کوچکی که پشمهای قهوه ای و چشمان قرمزرنگی داشت و تنهایی سفر می کرد، از راه دوری به جنگل سبز رسید. او وقتی آرامش جنگل را دید و متوجه  شد همه ی حیوانها با مهربانی در کنار هم زندگی می کنند و همسایه ها هوای همدیگر را دارند، تعجب کرد. به وسط جنگل رفت و روی یک درخت نارگیل پرید ؛ نارگیلها را چید و با سروصدای زیاد به سوی حیواناتی که از آنجا رد می شدند، پرتاب کرد.حیوانها فرار کردند. میمون با صدای  بلند خندید و گفت:« سلام دوستان، مهمان نمی خواهید؟ من میمون کوچولوی شیطون و بلا آمده ام  با شما زندگی کنم.از امروز دیگر کسی نباید توی این جنگل غمگین و ناراحت و بیصدا باشد. من همه ی شما را می خندانم. راستی چرا همه ی شما اینقدر آرام هستید؟»

خانم زرافه سرش را بلند کرد  و جواب داد:« ما حیوانات خوبی هستیم، بیخودی سروصدا نمی کنیم تا دیگران هم راحت باشند.»

میمون کوچولو قاه قاه خندید و گفت:« اما اینطوری حوصله ی همه سر می رود.حالا من کاری می کنم که همه شاد شوید.»

بعد دوتا چوب کلفت برداشت و آنها را به هم کوبید و شروع کرد بلندبلند آواز خواندن:

 

میمون دم درازم              خوشگل و خوب  ونازم

شیطونم و بلایم         میمون ناقلایم

روی درخت تاب می خورم     از چشمه ها آب می خورم

 

 

خانم زرافه با نگرانی گفت:« آهای میمون کوچولو، اینقدر سروصدا نکن. جغدها خوابند، ناراحت می شوند. آقای خرگوش هم مریض است و توی لانه خوابیده و استراحت می کند. او هم ناراحت می شود.»

میمون گفت:« ای بابا! بدون شادی که نمی شود زندگی کرد. من آمده ام تا اینجا زندگی کنم. قبلاً جایی بودم که کسی از من خوشش نمی آمد. به اینجا آمدم اما انگار اینجا هم کسی مرا دوست ندارد.....»

جغد پیر که بیدار شده بود و به حرفهای آنها گوش می داد، گفت:« حق با توست میمون کوچولو، اینجا زیادی ساکت و آرام است.اما توی هر لانه هم چند تا حیوان هست که می خواهند استراحت کنند و اگر همسایه ها سروصدا کنند آنها ناراحت می شوند. من پیشنهادی دارم....»

میمون و زرافه و خرگوش و موش  وجغدهای جوان و بقیه ی حیوانها همه با هم پرسیدند:« چه پیشنهادی؟»

جغد گفت:« کمی دورتر از لانه های حیوانات، می توانیم جایی را برای تفریح و سرگرمی درنظر بگیریم و هر روز برای صحبت کردن و بازی  و تفریح به آنجا برویم و هرچه دلمان خواست سروصدا کنیم ؛اما وقتی برگشتیم مواظب باشیم که برای همدیگر مزاحمت ایجاد نکنیم. قبول است؟»

حیوانها فکری کردند و همه با هم گفتند:« بله، قبول است.»

آن وقت جغد گفت:« پس همگی دنبال من بیایید.»

او پرواز کرد  و حیوانها هم به دنبالش راه افتادند. رفتند و رفتند تا به چشمه ی آب وسط جنگل رسیدند.جغد گفت:« هرروز که برای خوردن آب به اینجا می آیید، می توانید بازی  و تفریح کنید و بعد به لانه هایتان برگردید. اینجا هرچقدر سروصدا کنید کسی ناراحت نمی شود، اما جایی که لانه ها هستند، ممکن است حیوان بیمار یا خسته ای باشد که از سروصدای شما ناراحت شود.»

میمون کوچولو با خوشحالی خندید و گفت:«آفرین به فکرِ خوب ِجغدِ دانا! من که با پیشنهاد او موافقم.»

بقیه ی حیوانها هم یکصدا گفتند:« ما هم موافقیم.» و دست زدند و هورا کشیدند.

از آن روز به بعد حیوانها وقتی از خواب بیدار می شدند ، به کنار چشمه می آمدند، آب و غذا می خوردند و با هم حرف می زدند و بازی می کردند. میمون کوچولو و چندتا از میمونهای جنگل سبز هم  یک گروه نمایش تشکیل دادند و گاهی  نمایشهای شاد و بامزه و خنده دار اجرا می کردند و باعث شادی دیگران می شدند. به این ترتیب همه ی حیوانات از زندگی در جنگل سبز خوشحال و راضی بودند.

قصه ی ما به  سر رسید کلاغه  به خونه اش نرسید.

 




طبقه بندی: داستان،
[ یکشنبه 16 بهمن 1390 ] [ 02:17 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

به نام خدا

قصه ی گرگ وچوپان و سگ باوفا

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

 

در روستای آباد و خوش آب و هوایی،مرد جوانی زندگی می کرد که کارش چوپانی بود. او هر روز صبح زود گوسفندان ِ مردم ده را جمع می کرد و برای چرا به دشت و صحرا
می برد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 10:23 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]

 

ماهی قرمز مغرور

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

توی یک برکه بسیار زیبا دسته ای از ماهیها و قورباغه ها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند، توی کارها به هم کمک می کردند، حتی اگر یک دشمن مثل مرغ ماهیخوار یا موجودات دیگری به برکه آنها نزدیک می شدند قورباغه های نگهبان خیلی سریع به همه خبر می دادند تا فرار کنند، همه باهم خوب و مهربون بودند به جز یکی از ماهیها.

توی این برکه زیبا یک ماهی قرمز کوچولو که دمش سه تا باله بزرگ و زیبا داشت زندگی می کرد، ماهی قرمز ما چون فکر می کرد با بقیه فرق داره و از همه زیباتره، مدام توی برکه این طرف و آن طرف می رفت و به همه می گفت: ببینید باله های من توی آب چه قدر قشنگ میشه وقتی شنا می کنم،می بینید من چه قدر از همه شما زیباترم، هیچکدام از شماها به زیبایی من نیستید.

خلاصه ماهی قرمز قصه ما هرجا می رفت فقط از خودش تعریف می کرد، به خاطر همین هم بود که بقیه باهاش دوست نبودند و اون توی برکه به اون بزرگی تنهای تنها بود و هیچکس نبود تا باهاش بازی کنه.

روزها همین طور می گذشت و می گذشت، تا اینکه یک روز، ماهی قرمز بر خلاف قانون برکه رفته بود روی آب تا به قورباغه های نگهبان باله هاش رو نشون بده، ولی ناگهان یک مرغ ماهیخوار بدون اینکه ماهی قرمز بفهمه نشست کنار برکه و خیره شد به ماهی قرمز.

قورباغه های نگهبان حسابی ترسیده بودند، یکی از اونها خیلی سریع رفت توی آب و خودش رو به ماهی قرمز رسوند و آرام بهش گفت: ماهی گلی زود برو زیر آب الان ...

اما قرمزی پرید وسط حرفش و گفت: چون من از تو زیباترم به من حسودی می کنی برای همین هم میخوای من برم زیر آب، اما اشتباه می کنی من زیر آب نمی رم.

برای همین چرخی زد و کمی آن طرف تر رفت، غافل از اینکه مرغ ماهیخوار برای او چه نقشه ای کشیده.

در همین هنگام ماهی قرمز به بالا پرید، بالا پریدن همان و شکار مرغ ماهیخوار شدن همان.

 مرغ ماهیخوار ماهی قرمز مغرور را در یک چشم به هم زدن خورد و از آنجا پرواز کرد و رفت.

 

بله دوستان عزیزم این است سرنوشت کسی که مغرور و ازخود راضی باشد.

به خاطر همین هم هست که خداوند در قرآن می فرماید:

 

                               « وَ اللّهُ لایُحِبُّ كُلَّ مُخْتال فَخُور»

                                         خداوند دوستدار هیچ متكبر خودستایى نیست.




طبقه بندی: داستان،
[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 01:55 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]
بعضی شوخی ها اصلاً خنده دار نیستند!

 

 

 بعضی شوخی ها اصلاً خنده دار نیستند!

 

روزی روزگاری نزدیک روستایی استخر بسیار بزرگی بود که داخل آن پر از قورباغه های بزرگ و کوچک بود. هر روز غروب بچه ها نزدیک این استخر مشغول بازی می شدند.

 

یک روز، یکی از این بچه ها که مشغول بازی بود چند تا قورباغه را دید که در قسمت کم عمق استخر شنا می کردند. پسرک با خودش فکر کرد که کمی با این قورباغه ها شوخی کند. پس دوستش را صدا کرد و گفت"بیا به این قورباغه ها سنگ بزنیم، فکر کنم خیلی خوش بگذره، چون اونا به این طرف و اون طرف می پرند تا سنگ بهشون نخوره."

 

دوست پسرک قبول کرد و آن ها شروع کردند به پرتاب کردن سنگ به طرف قورباغه های بیچاره. پسرک و دوستش از این کار خیلی لذت می بردند و با صدای بلند می خندیدند، اما بعضی از این قورباغه های بینوا هلاک شدند و مردند. پسرک و دوستش از دیدن این منظره خوشحال تر شدند و بلندتر خندیدند.

 

بالاخره یکی از قورباغه ها که خیلی از کار این دو پسر عصبانی شده بود،سرش را از آب بیرون آورد و گفت"خواهش می کنم بس کنید، نخندید. این بازی شما خیلی بی رحمانه است و چند تا از دوستای ما تا الان مردند. این بازی شما اصلاً خنده دار نیست."

 

وقتی پسرک و دوستش صدای قورباغه را شنیدند از ترس پا به فرار گذاشتند.

 

آیا شما هم تا به حال با دوست خود شوخی ای کرده اید که باعث رنجش و ناراحتی اش شده باشد. اگر چنین اتفاقی افتاد، چه کاری برای جبران آن انجام داده اید؟




طبقه بندی: داستان،
[ یکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 02:16 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]



روزی صیادی از بیابان ، بچه آهویی را به عنوان هدیه نزد پیامبراكرم (صلــّّی اللهُ علیه وآله) آورد و عرض كرد :

« یا رسول الله ، این بچه آهو را برای دو فرزند عزیزت، حسن و حسین (علیه السلام) آورده ام »

در آن لحظه ؛ حسن (علیه السلام) در آنجا حضور داشت، پیامبر (صلی اللهُ علیه و آله) هدیه را به او دادند. پس از مدتی حسین (علیه السلام) كه كودكی خردسال بود از راه رسید. وقتی دید برادرش با یك آهوی زیبا بازی می كند، همانند آن را از پدربزرگ تقاضا نمود و خواسته ی خود را مرتبا تكرار می كرد .

پیامبر(صلی اللهُ علیه و آله) هركاری كه لازم بود انجام داد تا حسین(علیه السلام) را آرام كند ؛ اما او راضی نمی شد.

در این هنگام در اوج حیرت و تعجب مردم؛ آهویی همراه بچـّه اش خدمت رسول خدا (صلی اللهُ علیه و آله) رسیدند.

آهو به اذن خداوند لب به سخن گشود و گفت:

« ای پیامبر ، خداوند به من دوبچـّه عنایت كرد كه یكی از آنها را صیاد گرفت و نزد شما آورد ، من نیز دلخوش به بچـّه ی دیگرم بودم كه ناگهان ندایی به گوشم رسید كه می گفت:

ای آهو ! حسین(علیه السلام) از پیامبر(صلی اللهُ علیه و آله) بچه آهو می خواهد هرچه زودتر خودت را به آنجا برسان تا مبادا حسین (علیه السلام) گریه كند ؛ زیرا ملائك بخاطر او سر از سجده گاه برداشته و نگرانند . چراكه اگر حسین گریه كند همه ی فرشتگان مقرب الهی گریه خواهند كرد! »

آهو ادامه داد:

« خوشحالم و خدا را سپاسگزارم كه قبل از جاری شدن اشك حسین (علیه السلام) به اراده و قوت او توانستم خود را به شما برسانم و بچـّه ی خود را به حسین (علیه السلام) تقدیم كنم.»

در این هنگام صدای تكبیر مردم بلند شد . پیامبر(صلی اللهُ علیه و آله) برای آهو دعای خیر نموده و بچه ی آهو را به حسین (علیه السلام) داد. بدین صورت ، حسن و حسین (علیه السلام) هركدام بچه آهویی داشتند كه با آن بازی كنند .

 




طبقه بندی: داستان،
[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 05:16 ب.ظ ] [ زهرا علی اکبری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

تماس با ما